خدایش بر باد سپرده...
به نام او...
یادم رفته بود رسم شمردن بربادرفته ها...
یادم آورد آن رهگذر کوری که
عصاکوبان راه می رفت و
چیزی زیر لب هایش نرم و زیبا زمزمه می کرد...
یادم رفته بود بر باد رفته... از یاد نرفته...
یادم انداخت قاصدکی که دیوانه وار چرخ میزد
محض رساندن خبری که بر باد رفته...
اما...
یادم نرفته بر باد رفته را روزی باد آورده...
بادنیاورده خدا آورده...
و باد واقعا نبرده ...
خدایش بر باد سپرده...
مثل همان رهگذر کور
که چشم هایش را خدایش باز پس ستانده...
و او هر روز با هر قدمی که می رود..
یر لب تکرار دلدادگی میکند ان هم در ظلمت چشمانش
و یادش نرفته که چشمانش را خدا بر باد سپرده...
از دلش که بپرسی محض چه دلداده ای
زیبا برایت نثر می گوید...
گویی دلت می خواهد با نثر او تو هم چشم بر باد سپاری... 
یادم رفته بود رسم شمردن بربادرفته ها...
یادم آورد آن رهگذر کوری که
عصاکوبان راه می رفت و
چیزی زیر لب هایش نرم و زیبا زمزمه می کرد...
یادم رفته بود بر باد رفته... از یاد نرفته...
یادم انداخت قاصدکی که دیوانه وار چرخ میزد
محض رساندن خبری که بر باد رفته...
اما...
یادم نرفته بر باد رفته را روزی باد آورده...
بادنیاورده خدا آورده...
و باد واقعا نبرده ...
خدایش بر باد سپرده...
مثل همان رهگذر کور
که چشم هایش را خدایش باز پس ستانده...
و او هر روز با هر قدمی که می رود..
یر لب تکرار دلدادگی میکند ان هم در ظلمت چشمانش
و یادش نرفته که چشمانش را خدا بر باد سپرده...
از دلش که بپرسی محض چه دلداده ای
زیبا برایت نثر می گوید...
گویی دلت می خواهد با نثر او تو هم چشم بر باد سپاری... 
عصاکوبان راه می رفت و
چیزی زیر لب هایش نرم و زیبا زمزمه می کرد...
یادم رفته بود بر باد رفته... از یاد نرفته...
یادم انداخت قاصدکی که دیوانه وار چرخ میزد
محض رساندن خبری که بر باد رفته...
اما...
یادم نرفته بر باد رفته را روزی باد آورده...
بادنیاورده خدا آورده...
و باد واقعا نبرده ...
خدایش بر باد سپرده...
مثل همان رهگذر کور
که چشم هایش را خدایش باز پس ستانده...
و او هر روز با هر قدمی که می رود..
یر لب تکرار دلدادگی میکند ان هم در ظلمت چشمانش
و یادش نرفته که چشمانش را خدا بر باد سپرده...
از دلش که بپرسی محض چه دلداده ای
زیبا برایت نثر می گوید...
گویی دلت می خواهد با نثر او تو هم چشم بر باد سپاری... 
یادم انداخت قاصدکی که دیوانه وار چرخ میزد
محض رساندن خبری که بر باد رفته...
اما...
یادم نرفته بر باد رفته را روزی باد آورده...
بادنیاورده خدا آورده...
و باد واقعا نبرده ...
خدایش بر باد سپرده...
مثل همان رهگذر کور
که چشم هایش را خدایش باز پس ستانده...
و او هر روز با هر قدمی که می رود..
یر لب تکرار دلدادگی میکند ان هم در ظلمت چشمانش
و یادش نرفته که چشمانش را خدا بر باد سپرده...
از دلش که بپرسی محض چه دلداده ای
زیبا برایت نثر می گوید...
گویی دلت می خواهد با نثر او تو هم چشم بر باد سپاری... 
اما...
یادم نرفته بر باد رفته را روزی باد آورده...
بادنیاورده خدا آورده...
و باد واقعا نبرده ...
خدایش بر باد سپرده...
مثل همان رهگذر کور
که چشم هایش را خدایش باز پس ستانده...
و او هر روز با هر قدمی که می رود..
یر لب تکرار دلدادگی میکند ان هم در ظلمت چشمانش
و یادش نرفته که چشمانش را خدا بر باد سپرده...
از دلش که بپرسی محض چه دلداده ای
زیبا برایت نثر می گوید...
گویی دلت می خواهد با نثر او تو هم چشم بر باد سپاری... 
بادنیاورده خدا آورده...
و باد واقعا نبرده ...
خدایش بر باد سپرده...
مثل همان رهگذر کور
که چشم هایش را خدایش باز پس ستانده...
و او هر روز با هر قدمی که می رود..
یر لب تکرار دلدادگی میکند ان هم در ظلمت چشمانش
و یادش نرفته که چشمانش را خدا بر باد سپرده...
از دلش که بپرسی محض چه دلداده ای
زیبا برایت نثر می گوید...
گویی دلت می خواهد با نثر او تو هم چشم بر باد سپاری... 
خدایش بر باد سپرده...
مثل همان رهگذر کور
که چشم هایش را خدایش باز پس ستانده...
و او هر روز با هر قدمی که می رود..
یر لب تکرار دلدادگی میکند ان هم در ظلمت چشمانش
و یادش نرفته که چشمانش را خدا بر باد سپرده...
از دلش که بپرسی محض چه دلداده ای
زیبا برایت نثر می گوید...
گویی دلت می خواهد با نثر او تو هم چشم بر باد سپاری... 
و او هر روز با هر قدمی که می رود..
یر لب تکرار دلدادگی میکند ان هم در ظلمت چشمانش
و یادش نرفته که چشمانش را خدا بر باد سپرده...
از دلش که بپرسی محض چه دلداده ای
زیبا برایت نثر می گوید...
گویی دلت می خواهد با نثر او تو هم چشم بر باد سپاری... 
و یادش نرفته که چشمانش را خدا بر باد سپرده...
از دلش که بپرسی محض چه دلداده ای
زیبا برایت نثر می گوید...
گویی دلت می خواهد با نثر او تو هم چشم بر باد سپاری... 
زیبا برایت نثر می گوید...
گویی دلت می خواهد با نثر او تو هم چشم بر باد سپاری... 
